تبلیغات
وبلاگ - آقا شاگرد نمی‌خواهید؟

درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

نویسندگان

آمار وبلاگ



Admin Logo
themebox Logo


نویسنده :وبلاگ
تاریخ:پنجشنبه 2 شهریور 1396-08:01 ق.ظ

آقا شاگرد نمی‌خواهید؟


مروری بر تابستان‌های پركار و پربار ما


آقا شاگرد نمی‌خواهید؟


کودک و نوجوان > فرهنگی – اجتماعی – فرهاد حسن‌زاده:
«اوقات فراغت»؛ فکر می‌کنم این مفهوم اوقات فراغت چند سالی است که اختراع شده و مربوط به دهه‌های اخیر است. مثل گوشی موبایل و بازی‌های دیجیتال و سرگرمی‌های دیگر که تابستان‌ها بازارشان داغ‌تر می‌شود.

به تابستان‌های آن سال‌ها كه فكر می‌كنم دلم برای كودكی‌های خودم تنگ می‌شود. كودكی‌هایی كه انگار همه‌‌چیز واقعی بود و ما فرصت این را داشتیم كه زندگی را تجربه كنیم و مثل خرگوشی در دل جنگل هم بزرگ شویم و هم مواظب خودمان باشیم كه مبادا شیری ما را ببلعد.

از سویی دیگر فکر می‌کنم همان دوران و فعالیت‌هایش بود که شخصیت ادبی و هنری مرا شکل داد.آن سال‌ها مدرسه كه تمام می‌شد اكثر بچه‌ها راه می‌افتادند توی خیابان‌ها، به در مغازه‌ها می‌رفتند و می‌گفتند: «آقا شاگرد نمی‌خواهید؟» و تجربه آغاز می‌شد.

دوچرخه شماره ۸۸۴

  • تجربه‌ی آدامس‌فروشی

اولین تجربه‌ای كه از كار‌كردن در ذهن دارم آدامس فروشی است. بچه‌هایی را دیده بودم كه این كار را می‌كردند و فكر كرده بودم چرا من این كار را نكنم؟ پدرم مغازه‌ی خواروبارفروشی داشت. مغازه‌ای كه اگر این زمان بود بهش مینی‌سوپر می‌گفتند.

در مغازه‌ی پدرم همه‌چیز پیدا می‌شد. از سوزن خیاطی بگیرید تا نخود و لوبیا و تله‌موش و پستانك بچه. وقتی از پدرم خواستم كه یك جعبه‌ آدامس بدهد تا ببرم توی خیابان‌ها بچرخم و بفروشم، اخم‌هایش را در هم كرد و گفت: «لازم نكرده.»

من گفتم لازم كرده و هی اصرار پشت اصرار. ولی او قبول نمی‌كرد. آخرش دست به دامن بی‌بی‌ام شدم. توی خانه‌ی ما همیشه بی‌بی حرف آخر را می‌زد. بی‌بی مادربزرگم بود و با ما زندگی می‌كرد. پیرزنی لاغر و قدبلند و مهربان كه گاهی قصه برایمان می‌گفت و گاهی مهربانی‌اش از جیبش با یك شكلات مینو بیرون می‌زد.

صبح زود با یك جعبه آدامس راه افتادم توی خیابان‌ها. یك جعبه‌ی آدامس خروس‌نشان كه فكر كنم صدتایی آدامس داخلش چیده شده بود. هفت سالم بود و نمی‌دانستم كسی كله‌ی سحر آدامس نمی‌خرد. به هر‌كس كه می‌رسیدم گردنم را كج می‌كردم و می‌گفتم: «آقا آدامس، خانم آدامس، آدامس خروس‌نشان دارم یه قرون.»

تابستان‌های آبادان خیلی داغ بود و مردم صبح‌ها بیرون نمی‌آمدند، مگر این‌كه بخواهند سر كار بروند. در عوض غروب‌ها می‌زدند بیرون و می‌رفتند خرید و سینما و باشگاه و تفریح. اما كار من به غروب نكشید. لنگ ظهر بود كه خوردم به تور چند تا بچه‌ی شرور.

توی یكی از پارك‌ها بسته‌ی آدامس را گذاشته بودم روی نیمكتی و رفته بودم سراغ بازی. سرسره‌ها داغ بودند و پوست آدم تاول می‌زد. ولی كیف می‌داد و نمی‌شد از سرسره گذشت. تكه‌مقوایی پیدا كردم و زیرم انداختم و شروع كردم به سُر خوردن.

یك مرتبه سروكله‌شان پیدا شد. داشتند می‌رفتند طرف آدامس‌ها. با كله دویدم طرفشان و جعبهی آدامس را برداشتم. یكی‌شان كه گنده‌ترین‌شان بود گفت: «نترس، می‌خواهیم بخریم.»

پنج نفر بودند و گفتند پنج‌تا می‌خواهیم. من خوشحال بسته را گرفتم جلویشان كه بردارند. یك مرتبه بووووم. یكی‌شان زد زیر دستم و آدامس‌ها توی هوا پخش شدند. تا آمدم به خودم بجنبم شروع كردند به غارت آدامس‌های بر زمین ریخته.

با گریه برگشتم خانه. همه سرزنشم می‌کردند و این وسط فقط بی‌بی بود كه دلداری‌ام می‌داد. اولین تجربه‌ی شکست و اولین رویارویی با واقعیت‌های موجود. دنیا فقط رؤیاهای ذهنی من نبود.

دوچرخه شماره ۸۸۴

  • موفقیت چه‌طور به دست می‌آید؟

برادری دارم كه چهارسال از من بزرگ‌تر است. او هم اهل کار و کاسبی بود. یك سال با او شریك شدم و «شانسی» فروختم. شانسی چی بود؟ شانسی عبارت بود از تعدادی اسباب‌بازی و خرت‌وپرت ریز و درشت که در یك كیسه‌ی پلاستیكی جمع شده بود.

اسم این محتویات روی برگه‌های كوچكی نوشته شده بود و هركس دو ریال می‌داد و یك كاغذ بیرون می‌كشید. شانسش هرچه بود به او تقدیم می‌كردیم. بزرگ‌ترین و باارزش‌ترین شیء آن، یك توپ پلاستیكی بود یا یك عروسك. كم‌ارزش‌هایش هم مدادتراش و گیره‌ی موی ‌سر بود.

دوتایی توی كوچه‌های آفتاب‌زده می‌چرخیدیم و شانسی می‌فروختیم. درآمدش خوب بود. حالا كه فكر می‌كنم درآمد برای من مهم نبود. مهم گشتن و داد‌زدن و هیجان فروش بود. ولی توی این كار جرزنی هم بود و باید مراقب راهزن‌های محلی هم می‌بودی.

فكرش را بكن یك آقای جوان 100 كیلویی به عشق بردن توپ لاكی، یک شانسی می‌خرید و به جای توپ، یك گیره‌ی موی سر دخترانه نصیبش می‌شد. گاهی این جایزه از فحش هم بدتر بود. درس مهم این شغل: موفقیت، شانسی به دست نمی‌آید.

  • خوش‌بختی، كار، عكاسی

تابستان‌هایم پر از حرکت و کار و شوق بود. اگر بخواهم از همه بگویم حوصله‌ها می‌طلبد. اگر بخواهم از فروش آب‌یخ توی بازار جمشید‌آباد به رهگذرهای تشنه بگویم، یا «تیسه‌گردی» توی محله‌های کارمند‌نشین شرکت نفت برای پیدا‌کردن بطری و سیم‌مسی و زباله‌های بازیافتی و فروش آن‌ها، یا ساعت‌ها ایستادن در مغازه‌ی خواروبارفروشی پدر، یا درست‌کردن سیمان و گچ و بریدن سنگ و به اصطلاح سنگ‌بری، یا درست‌کردن فرفره با کاغذهای رنگی و فروششان توی پارک‌ها.

این‌ها بخشی از شادی ما در نوجوانی بود. اما شیرین‌ترین بخش آن زمانی بود که در گروه تئأتر کانون‌ پرورش فکری كودكان و نوجوانان بودم.

نوشته‌هایم، نمایش‌نامه‌هایی که تکی یا گروهی می‌نوشتیم و چندماه تمرین و بعد اجرا می‌کردیم. بهترینِ بهترینِ بهترین دوران همان بود که یادش تا همیشه با من است. جایی که دریچه‌های ادبیات و هنر به رویم گشوده شد و تأثیرش تا حالا مانده است.

سال‌های آخر نوجوانی کارمان را با هنرمان گره می‌زدیم. حاصل مالی یک تابستان را به عکاسی « ژرژ یونانی» بردم و یک دوربین عکاسی و وسایل چاپ عکس خریدم.

نمی‌توانم جلوی اشک‌هایم را بگیرم. زندگی با همین یادآوری‌هایی که اشک انسان را درمی‌آورد زیباست. من آدم خوش‌بختی بودم. خوش‌بخت‌ترین بچه‌ی روی زمین که می‌توانستم صبح و ظهر و عصر بروم عکاسی کنم و شب توی تاریک‌خانه‌‌ای که ساخته بودم عکس‌هایم را چاپ کنم. شما چه‌قدر احساس خوش‌بختی می‌كنید؟

دوچرخه شماره ۸۸۴

یكی از سفارش‌هایی كه برادرم در مغازه می‌گرفت، سفارش سنگ قبر بود. خب، یك آقای بدترکیب و خوش‌خط می‌آمد و متنی را روی سنگ مرمر یا سنگ سیاه خطاطی می‌كرد و ما هم نوشته‌ها را با قلم و چكش حكاكی می‌كردیم.

تازه استعداد داستان‌نویسی‌ام كشف شده بود و من یك‌هو سوژه‌ای به ذهنم رسید. مردی كه كار اصلی‌اش سنگ‌تراشی است. او سنگ قبر همه را آماده می‌كند و یك روز می‌میرد. بعد خانواده‌اش متوجه می‌شوند كه سنگ قبر خودش را شب پیش آماده كرده است.

  • هیجان، داربست، داستان

گفتم که برادرم خیلی اهل كار بود و جسارتش از من بیش‌تر بود. او توانست پس از یكی دو سال كار در یك مغازه‌ی سنگ‌فروشی با فوت و فن كار آشنا شود و برای خودش مغازه‌ی سنگ‌فروشی باز كند. من هم می‌رفتم كمكش. هم فال بود و هم تماشا. هم حقوق ‌می‌گرفتم و هم هوای داداش را داشتم.

اما كارهای سنگ‌فروشی متنوع و طاقت‌فرسا بود. اول از طاقت فرسایی‌اش بگویم كه وقتی یك كامیون سنگ از اصفهان می‌رسید و معمولاً هم شب می‌رسید، باید در عرض چند‌ساعت خالی می‌شد و خالی‌كردن یك كامیون سنگ… فكرش را بكنید…

برادرم سفارش سنگ‌كاری ساختمان می‌گرفت. از صفر تا صد نمای ساختمان را انجام می‌داد. بخشی از كارش هم بستن داربست فلزی بود. این كار را دوست داشتم. سخت بود و خطرناك، ولی هیجان‌انگیز بود. لوله‌های زنگ‌زده و قهوه‌ای را عمودی و افقی به هم وصل می‌كردیم تا كارگرها بتوانند بروند بالای داربست‌ها و كار كنند.

این «وصل می‌كردیم» را كه می‌گویم به این سادگی‌ها نبود. فكرش را بكنید! یك لوله‌ی شش متری را كه معادل چهار برابر قد خودم بود سرپا می‌كردم و می‌بستم به لوله‌ای دیگر و… وقتی تمام می‌شد کیف داشت. شبیه نوشتن یک داستان بود آن‌وقت‌ها.

بگذریم كه یك‌بار از بالای طبقه‌ی سوم افتادم روی تخته‌های طبقه‌ی دوم و آویزان شدم به طرف داربست طبقه‌ی اول. در سیزده‌سالگی سقوط را هم تجربه کردم.

دوچرخه شماره ۸۸۴

آها… یادم رفت بگویم در یك دوره‌ی كوتاه یك ماهه هم شاگرد یك آرایشگاه بودم. شاگرد كه چه عرض كنم چون هیچ‌وقت موی كسی را كوتاه نكردم. اصلاً اجازه‌ی دست‌زدن به قیچی را نداشتم مگر برای تمیزكاری. به تنها چیزی که اجازه داشتم دست بزنم جارو و خاک‌انداز بود. حقوق هم نمی‌گرفتم. یعنی قرارمان این بود كه حقوقی نگیرم و فقط از راه انعام به مال و منال(!) برسم.

اوستا یادم داده بود وقتی مشتری كارش تمام می‌شود و از روی صندلی بلند می‌شود، با یك برس خرده موهای ریخته بر لباسش را تمیز كنم و لبخند بزنم تا او به من انعام عنایت بفرماید. توی محله‌ای که من کار می‌کردم آدم لارژ کم پیدا می‌شد و همیشه سرم بی‌کلاه می‌ماند. یكی از دغدغه‌های آن دوران من این بود:‌ خوش به حال كچل‌ها!

دوچرخه شماره ۸۸۴

كم‌كم دارد یادم می‌آید. یك تابستان هم مهمان یك مغازه‌ی قصابی بودم. سروكله‌زدن با لاشه‌های گوشت و چربی و استخوان عذاب‌آور بود. این كار اصلاً تخیل برانگیز نبود و داستان یا شعری از دلش بیرون نمی‌آمد. تنها جذابیت آن شغل این بود که هر‌شب چرخ‌گوشت را باز و تمیز کنم. با هم رفیق بودیم و من از صدایش خوشم می‌آمد و او هم از صدای من.

شغل قصابی، با‌ مرام و پهلوانی و سبیل رابطه‌ای پنهانی داشت. مردی كه پیشش كار می‌كردم آدم با‌مرامی بود و سبیل‌های پرپشتی داشت و همین پنج سال پیش فوت كرد. او شوهرخواهرم بود.

  • لذت هل‌دادن گاری

یك سال زدم توی كار بستنی‌فروشی. بستنی‌فروشی بهتر از آدامس‌فروشی بود. بستنی توی گرمای طاقت‌فرسای جنوب می‌چسبید. نزدیك‌ خانه‌مان یك كارگاه تولید بستنی بود. اما بستنی را كه نمی‌شد توی سینی گرفت و فروخت. یا باید توی چوب‌پنبه‌های سفیدی كه سرما را در خودش نگه می‌داشت فروخت یا گاری.

گاری بستنی خیلی با كلاس بود. اما به همه گاری نمی‌دادند، مخصوصاً به بچه‌های كم‌سن و سال. خدا می‌داند چه‌قدر رفتم و آمدم و با چوب‌پنبه بستنی فروختم تا راضی شدند به من هم گاری بدهند. اما گاری یك ضامن معتبر می‌خواست. برادرم را بردم و شناسنامه‌ام.

خدایی‌اش هل‌دادن گاری را خیلی دوست داشتم و داد‌زدن «بستنی كیم! بستنی كیم!» من آدم كم‌رویی بودم و گاری بستنی به من اعتماد به نفس می‌داد. بگذریم كه یك‌بار توی دست‌اندازهای بزرگ كوچه، چرخ کوچک گاری‌ام شكست و تا آمدیم درستش كنیم شب شد و سی‌چهل‌تایی بستنی آب شده روی دستم ماند.

بگذریم كه آن‌روز خودم پنج‌تا بستنی خوردم و دوستانم را هم به خورش‌بستنی دعوت كردم. بستنی‌های چوبی شل‌ و ول كه با قاشق هم به دهان نمی‌رسید. برای همیشه یاد گرفتم: زمان با كسی شوخی ندارد. همین طور فهمیدم كه تكنولوژی گاهی مایه‌ی دردسر است.

دوچرخه شماره ۸۸۴



لینک منبع

مطلب آقا شاگرد نمی‌خواهید؟ در سایت مفیدستان.


لینک منبع و پست :آقا شاگرد نمی‌خواهید؟
http://mofidestan.ir/2017/08/24/%d8%a2%d9%82%d8%a7-%d8%b4%d8%a7%da%af%d8%b1%d8%af-%d9%86%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%db%8c%d8%af%d8%9f/


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر